سحر در انتظار بود دلش میتپید برای لحظهای که همه چیز شروع شود
او آرام نفس میکشید آماده برای عشقبازی زیر نگاه مشتاق
مانتویش کمی باز شد تا زیبایی بدنش آشکار شود
شهوت در چشمانش میدرخشید نوید یک شب پر از هیجان را میداد
او به آرامی دستش را روی بدنش کشید تا لذت را حس کند
موهای بلندش رها شده بود بر شانههایش زیباییاش را دوچندان میکرد
حالا وقتش بود برای اوج هیجان عشقی که در هوا موج میزد
حجابش کنار رفت و زیبایی کامل او هویدا شد 
No comments